تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و سفر به اون ور آب...8 

تبریکات مخصوص با دو تا نون اضافه
درود بر شما..درود بر تمامی ننــــه های باحال و داش مشتی و لوطی این آب و خاک و درود مخصوصی میفرستم به ننـــه ی دل گنده و بامرام خودمان که آخرش است و دمش گرم که طفل معصومش را میخواند و افتخار میکند که طفلش چه احساسات و عواطفی نشکفته را شکوفا کرده از خودش محبت پراکنده میکند...(ننه ..فدایت بچسبم...روزت مبارک...)..و همچنین به همه ی ننه های حضرات مخاطب مخ پرور این مرز و بوم نیز تبریکی حواله کرده ..پایدار بودن سایه ی خنک سرتان را بر روی کله ی  طفلان معصومتان برای قرن های متعدد آرزومندم...روز و شبتان مبارک..!


اصل جریان گونه...

ادامه ی جریان را دنبالیده به فرعی جات نمی زنیم...
لحظاتی بعد از آنکه آن جیگول کمربندمان را بستند نمود..جناب راننده استارت زدند و آماده ی پریدن شدیم...در این حال با نگاهی پر از علامت تعجب سوال دیگر مسافران را رویتیدم که از ترس به حالت نافرمی به صندلی چسبیدن کرده و استرس ناک می زدند...این ها حتی یه هزارم درهفتاد و نصفی هم هراس گونه و اضطراب ناکم ننمود...اندک زمانی بعد جناب راننده پایش را محکم توی کمر پدال گاز بیچاره کوفت (که در اصطلاح عامیانه این حرکت را خرناس نیز گویند) و سر و صدای مخوفی از در و دیوار دراومد و لرزش به حدی بالا زد که بنده هیکل مبارکم را به یکباره در حال رقص بندربی* یافته به کنترلش همی کوشیدم...اینجا بود که سعی کردم دلهره ام را خنثی کنم..به همین منظور به انگولک کردن و ور رفتن به خرت و پرتای اطرافم مشغول شدم و این به حدی بود که بلند شدن هواپیما را حس نکرده از پیرزنی که در کنارم نشسته بود پرسیدم:
خانم پیری ده پس این یارو کی میپره شما که کوله باری از تجربه رو حمل میکنی میدونی؟
ایشان نگاهی چپ اندر قیچی به مخلص انداختن و آهسته گفتند: پســرم...یه پنج دقیقه ای میشه که رو هواییم..!
بنده رو می فرمایید وقتی که دریافتیدم چه شده و زیر پایم را خالی یافتم رنگ از رخ و رخسارم پرید و یکدفعه دل و روده ام با لوازم یدکی اش افتاد کف کفشمان..(همان کف شیکم مبارک منظور است...!)..اینجا آن دلهره ی پنهان نیز قلپی بیرون زد و تو هم پیچ خورد...با حرکات دو انگشت یکی از آن جیگولان را صدا زدم..(تو مایه های بشکن و هی گارسون و اینا..) که آبجی قربون یه هف هش تا پارسی کولا واس ما وا کن و ور دار بیار که حلقومم خشکی زده و دل و رودم چسبید تنگ هم...!
قدری من و من کرد و بر و بر بنده رو نیگا کرد..دریافتیدم که طفل معصوم زبان ننه ای ما را بلد نبوده به زبان ننه ی اینترنشنال نیاز دارد...بدو گفتم: اوکی..وایسا..بذار بوک کمک زبان همراهم را اوپن کنم تا بازبون ننه ی شما لایون فهمت کنم..!
اون من و نیگا میکرد و منم تند تند دفترچه ی همراهم را ورق زده از هر صفحه ای چند کلمه ای می پروندم: (یکی یکی و با فاصله خوانده شود) پلیز...تو ماچ...کوکاکولا...برینگ...می..اوپن...ایت...مای استومک فیل گوووود...!*

لبخندی زد و با سرتکون دادنش بهم فهموند که زبان ننه ای اش را بقدری با تسلط و مامان پیاده کردم که عینهو قرنی است خارجه میزیستم...و خلاصه رفت..و بنده برای اینکه در این سفر طویل انگون حوصله ام بیگودی پیچ نشود به سالاد کردن مخ خانم پیری مشغولیدم ...اما جریان به بیراهه رفت تا حدی که با آمدن آن جیگول از پیاده شدن مخمان تا حدی جلوگیری شد و دیگر سر سخن با آن پیرزن فک ترکتوری باز نکردم...!...سینی را به طرف من گرفت...چه تشکیلاتی به هم زده بود..یه سینی دو وجبی رو تا خرخره از این نوشابه های قوطی گونه خارجکی که کلی هم در وطن گرونه...پر کرده بود..تعارفی زد و وقتی بنده ی همه سینی را گرفتم اولش که نمیخواست بده اما وقتی هم که راضی شد با نگاهی خیره خیره و توطئه ناک بنده را زیر نظر داشت...خیالش مخلص تقی قارچی خالی بندم که یه چی بگم و پاش واینسم و اینا..!
خلاصه...با نگاهی جوابش را دادم که به همین خیال باش یه قرون بده آش...ما دل و روده مون ایزوگام بندی شده...اینا که چیزی نی برامون...(برای اطلاعات عمومی حضرات :سر باخت آرژانتین مجبور شدم هفت عدد نوشابه ی خانواده را حواله ی شیکم مبارک بکنم ..البته هف عدد شب ناقابل هم در بیمارستان سر بر متکا گذاشتم ...!)
آقای که شما باشی با ریخت و قیافی آویزون رفت و اینجانب با خوشحالی و ذوق و شوق کوکاکولا و پپسی بود که پیس پیس وا کرده قورت قورت در حلقم میریختم...دست در جیب مخفی کتم کردم و طبق معمول لقمه ای نون سنگک با خیار و پنیر و گردو در آنجا که توسط شخص ننه خانم جاسازی شده بود تا طفلش از گشنگی تلف نشود و قوت بگیرد و توان حرکت داشته باشد ..یافته آن را هم تنگ نوشابه ها.. زدم...لحظاتی بعد  پلک های مبارک تخته شد و دیگر هیچ نفهمیدم..خواب نازی را در آن ساعات پرواز رفتم ..خلاصه آنکه با صدای ترق ترق و هِم هِمه ی ملت مسافر چشمام و وا کردم...جمعیتی رو رویتیدم که چمدان هایشان را به کول بر گرفته اند و یکی یکی از درب هواپیما خارج میشوند..!...یکی از جیگولان مهماندار را دیدم که چمدانم را پایین آورده در دست دارد و با لبخندی پدر سوخته گونه خواهان زودتر کم شدن شرمان بود...به زور از صندلی کنده شدم...دوست داشتم صندلی به آن راحتی را کنده با خود میبردم...!..چمدانم را گرفتم و بای بای جالب انگیز ناک را حواله ی جیگولان نمودیدم و به سرعت از آن محل دور شدم...از راهروی نسبتن کوتاهی که گذشتم وارد سالنی بزرگ و مامانی شدم...بالای آنجا در تابلویی نوشته بود: welcome to Frankfort

 

*"بندربی"رقصی است در مایه های لرزاندن قسمت های فوقانی (همان بندری خودمان) میکس شده با رقص عربی که لرزشی در قسمت های ممنوعه ایجاد میشود...!

*(please..too much...coca-cola...bring...me..open...eat..my stomach...feel gooood...!)

((ادامه دارد...))


 

پ.ن.سوالات حضرات بزودی توسط شخص حاجی پاسخ داده میشود...!

پ.ن.۱.پرونده مون و بردن شورای امنیت...هرچند از این کپکای بی خاصیت تشکیل دهنده ی او شورا هیچ توقعی نمی توان داشت...!

پ.ن.۲.حمله ی حزب الله به اسرائیل.. ویرانی شدیدی رو برای لبنانی ها حادث شد...اما چرا ما باید هزینه اش را بدهیم..!

پ.ن.۳.سالانه بالای ۵۰۰ میلیون دلار از ایران به حزب الله لبنان فقط و فقط کمک مالی میشود...!

تا بعد

 

یا حق


 

به قلـــــم مکـــافات |
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 0:46
| لینک ثابت | موضوع: |