تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و سفر به اون ور آب...7 

...درود بر شما...
خدمت جمال جیگول یکایک حضرات بعرضونم که این تاخیری که گاهن پیش آمده و در به موقع پیاده کردن دل و روده نوشت های اینجانب اختلال ایجاد نموده نه کار این  صهیونیستی ها بوده نه دست استکبار جهانی و آن آمریکای خون خوار تو کار است...همه و همه اش زیر سر حاجی دمبه صاحب این قهوه خونه ی پیشرفته (معادل پارسی این کافی نت) است که هر روز خدا یه مشکلی برایش پیش آمده ..فاتحه ی این دکان را میخواند و انگار نه انگار مشتی آدمیزاد اهل دوگوله که شپش در جیبشان آفتاب بالانس میزند دلشان به این محفل ها خوش است...آخر یکی هم نیست بگوید مرد حسابی برو مچـــد نماز و روزه و عبادت رو بپیچ که اون دنیا با سیخ داغ آن گوشت ها و دمبه هایت را آب نکنند...تو رو چه به تکنولوژی...آن هم اینترنت..خداوکیلی الفش را هم نمی داند...آخ چقدر دلم میخواد جایی در کوچه ای تنگ و تاریک و خلوتی گیرش بیاورم همچین با چندین کف گرگی و مشت پیچی چربی هایش را آب کرده از خجالتش در بیایم که نگو...!

پیشــــوند:

چند فروند مخاطب حس کنجکاوی عذابشان داده سوالی کردند و در مورد آن تصویر جیگول مانند پست قبلی علامت تعجب گنده ای را حواله نمودند و از آنجایی که اینجا حکومت مردمی (معادل پارسی دموکراسی) بر قرار است و این حرفا بر آن شدیم تا ابهامات را رفعیده ...آن را توضیحی دهم...!
والا  اینجوریا شد که آن دستگاه آخر تکنولوژی رفیق بنده ترکید و متاسفانه نتوانسته آن تصویر دلخواهی را که طراحی نمودم در آن بچپانم..بدینسان دست بر کمر موس گذاشته چند کلیکی را حواله ی موتور جستجوی گاگول نمودیم و از آنجا با کلی تلاش و پیچوندن فیلتر میلتر این را از میان دو سه تای دیگر انتخابیده در کنار آن متن چپاندیم...!

الباقی جات:

....
بله آنجا بودیم که یکی از آن دو جیگول..دستمان را گرفت و به داخل کشیدمان...آن یکی هم در را پشت سرم بست...بنده هم همانطور که کنجکاوانه به در و دیوار نگاه میکردم یکی یکی صندلی ها را رد کرده ..ته آنجا بین سه نفر آدمیزاد همچین کت و کلفت و گوشتی ..جای خالی را رویتیده کلی رنگ و رویمان زرد شد و برگشتم که دست به دامان آن جیگول شوم تا جای دیگری را برایمان جفت و جور کند که یکدفعه از طرف مخالف جیگول دیگری آمد..به ایشان گفتم که جان مادرت ببین اگر جای دیگری میتوانی پیدا کنی ...خدا خیرت بده..فکر نشستن آنجا آن هم چار پنج ساعت روحم را انگولک میکند...تا مقصد همین گوشتی را هم که این چند سال جمع کرده ایم میپرانند و تلف میشوم...جان مادرت یه کاریش بکن...!
همانطور نیگام میکرد...جملات و عباراتی را خارجکی پیاده کرد...اول گمان کردم میگوید بچه کجایی..؟..بچه ی ساری هسی؟...بش گفتم: نه ساری چیه...تهرون..بچه تهرونم..دوباره هف هش تا خارجکی (بدون زیر نویس فارسی و دوبله نشده) پیاده کرد که من یه کمیشو نگرفتم..سعی کردم با Ok Ok کردن و سر و دست جنباندن سرش را هم بیاورم اما زهی خیال باطل خانوم سیریش تر از این حرفا بود و ولکن ماجرا نبود...تو همین جدال تنگاتنگ بودیم که یه طفلی از اون وسط بلند شد گفت: آقا..آقا...کارت پروازتو بش بده...!
گفتم : زکی..یعنی تو فهمیدی چی گفت؟...زبان خارجکی رو از مهد کودک جز دروس عمومی ت گذاشته بودن...؟
یکم مات ماتی منو نیگا نکرد و نشست...آقا و ننه اش را گه دید زدم دریافتیدم که بله...آن طفل بازار مشترک بوده...ننه اش از آن خارجکی ها بود...!
خلاصه کارت پرواز را به ایشان دادیم...نگاهی زد و یه چیزی گفت که راستش رو بخواید نیست تند حرف میزنند من نگرفتم...وگرنه از لحاظ زبان خارجکی خیلی بلت هستیم و اینا...یکم نیگاش کردم دید نه خیر..دست ما رو گرفت و از اونجایی که اومده بودیم برمون گردوند...نزدیکای در ورودی بود که بش گفتم...:
آبجی ..من مطمئنم درست اومد...حالا یه نیگای دیگه بنداز...اگه جا ندارین روی بوفه ام اشکالی نداره...جان مادرت ..!
اما بی عاطفه نگام هم نکرد...یکدفعه بر گشت و با یه لبخنی که اینور صورتش و با اونورش متصلیده بود ..دستش را به طرف صندلی گت و گنده و دلوازی جلوی اونجا دراز کرد ..(که مثلن من برم بشینم..!)...کلی دل و جیگرمان از خوشحالی جیغ کشید و لپام غنچه کرد که خدا رو شکر ما رو ننداختن با خط بعدی...!
مونده بودم که این چمدون و کجا بذارم که یهو یکی از این جیگولا اومد و از دستم گرفت..اما مثل اینکه خیلی ضعیف و ژیگولی بود و توان بلند کردنش را نداشت...(خب بنده بودم و همین یه چمدان...هر چه داشتم را به حالت زور چپانی تا در حلقش چپانده بودم....البته یکم سنگین بود..!)..ازش گرفتم و آن هم دری را بالای سرم باز کرد و چمدان را به زور جا دادیم...!
درست حدود اینقدر فاصله در کنارم پیرزنی در کنار پنجره نشسته بود...(خیلی دلم میخواست که جای آن مینشستم از پنجره بیرون رو نیگا کنم...!)...تو نخش رفته بودم (پیرزنه رو نمیگم که آیکیو..جاش و میگم) که یه جوری از اونجا بلندش کنم خودم جاش بشینم...راه های زیادی رو امتحان کردم که فایده نداشت...بعد از مدتی که بیخیالش شدم...چشمم به دسته ی کنارم و دکمه های جور وا جور روش افتاد...شروع کردم به انگولک کاری...جای شما خالی خیلی حال داد...با هر دکمه ای که فشار میدادم این صندلیه یه جور تکون میخورد...بالا میرفت..پایین میرفت..چپ..راست...یهو که بخودم اومد دیدم..اوه اوه...ملت همه زوم کردن رو ما...یواشکی ولش کردم و آروم نشستم...بعد چند دقیقه یه صدای دینگی اومد...بلافاصله بعدش دو تا جیگول اومدن جلو اونجا برامون نمایش لال بازی..(پانتومیم) بازی کردن و هواپیما هم برای بلند شدن آماده شد...تند و تیز از روی پیرزن کمر بند رو پیدا کرده بستم....کمی که گذشت دیدم نه خیر انگار زیادی سفت بستم و هر کاری هم میکردم شل تر نمیشد...کار داشت به نفس تنگی و سیا شدن صورت و اینا میکشید که یهو یکی از اون مهمانداران جیگول رو دیده صداش زدم که ای داد...جان مادرت کمک کن....تلف شدم...اما اینگار چیزی عادی بود...چون خیلی خونسرد اومد و نمی دونم کجاش رو فشار داد این باز شد....بعد خودش برام بست و خلاصه آماده شدیم برای پرواز...!

(ادامه دارد...)

 

پســــوند:

  •  درود بر هموطنان آذری ایرونی خودم...آنهایی که این چند روز با اعتراضات گسترده ..تظاهرات های وسیع باز هم خاطره ی مشروطه را زنده کرده باری دیگر شجاعت و وحدت خودشان را به نمایش گذاشتند...!
    اما در آن میان باز هم کسانی با سو استفاده از موقعیت به دادن شعارهای تجزیه طلبی مشغول شدند که خب البته تعدادشان معدود بود...!
    آخر آن آذربایجان که استقلالش به کمک ایران بود ...نه هویتی دارد و نه تاریخی فقط آزادی دارد و بس...چقدر باید کوته فکر و بی هویت و وطن فروش باشیم که پرچم خودمان را آتیش زده...پرچم آذربایجان را بالای سر ببریم...واقعن عمل ننگین و شرم آوری بود که متاسفانه تعداد معدودی در تظاهرات تبریز و ارومیه به آن تن دادند...!
  • دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد...شعار دانشجوها بود در جریانات اخیـــر..!
    دانشگاه های تهران بزرگ در التهاب اعتراض میسوزد...!
    اخبار مربوطه را میتوانید از قسمت "داخل و خارج از وبلاگستان" در بالا سمت چپ دنبال کنید ..!
  • مطمئنن همه ی شما فیلم مستند فاجعه ی تاسوکی و "جندالله" و دیده اید...آنهایی که سر مردمان بی گناه را گرد میبرند...آنهایی که شبانه جاده را بسته چندین خانواده را به گوله میبندند...حتمن بعدش هم به نماز ایستاده عبادت هم میکنند...!؟
    این ها ایرانی نیستند...چون ایرانی ایرانی را میشناسد و بخاطر اختلاف داشتن با دولت از هموطن بی گناهش انتقام نمیگیرد...داخل هم قربانش برم خبری از امنیت نیست...فعلن سرشان گرم اتم و امتیاز دادن به این و آن است...!

 

 

پ.ن.۱.بلاگ کوی و تازه ترین اخبار از جریانات دانشگاه های تهرون...!

پ.ن.۲.همانطور که گفتم اخبار جدید رو در بالا قسمت "داخل و خارج از وبلاگستان" دنبال کنید...!

پ.ن.۳.به توصیه ی چندین فقره مخاطب اینجا رو تغییروندیم...چطوره...؟...به نظرم سریعتر بالا میاد..!

درود بر ایران و ایرانی

 

تا بعد

یا حق

به قلـــــم مکـــافات |
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 15:50
| لینک ثابت | موضوع: |