نقـــــطه ســـر خط
|
|
عمه خانم و سفر به اون ور آب...(4.5.6) مخاطبان جیگر الاحوال و خوش تریپ همیشه پلاس این محفل...درود بر شما...!این بار برآن شدم تا جریانات طویل انگون عمه خانم رو بصورت ته گشاده و گت و کلفت گرفته و طویلش گردانم تا فیض متبرک قلمبه ای را یک جا برده ...رستگار شوید...! بله...اون روز دیگه آفتاب افتاده بود که احمد جیگول (باشه بابا...بعد از این جریان عمه خانم حتمن درباره ی این نخاله و موجود یافت نشدنی یه پست پیاده میشم...!).. رو صدا کردیم تا بهمراه خانواده به فرودگاه رفته از آنجا عزیمت آغاز کنیم...اما همانطور که دفعه ی قبل هم اشاریدم صحنه ی مخوفی (خیلی خفن ) رو رویتیدیم که خود آقای ادیسون (کاشف برق!) از کلمون پرید(کلی هم از موهامون پرتید...!)...به جان شما نباشه...به جون شما چنان جمعیتی در محوطه ی فرودگاه جمعیده بودند که جای سوزن انداختن ...نه..میشد سوزن بندازی...اما تا خرخره ی ظرفیت اون جا بلکه یه ده بیست برابری بیشتر آدمیزاد ریخته بود...اینطور روشنتان کنم که در حدود یک ساعت طولید تا از درب وردی داخل شده و توانستیم جایی را برای پارک کردن این لگن و خالی شدن هیکلان مبارکمان پیدا کنیم...تازه آنهم خدا خیرش بدهد..همه اش از اثرات و خواص نایاب این احمد جیگول سرچشمه گرفت...از آن راه گیری هایش ... دهان لقش و فحشای سوسک کننده اش گرفته تا آن قفل فرمون قرمزش و دست بیرون از ماشین و آن هیکل بدگنده ی طول و عرض دارش...سبیل پت و پهنش را فراموش کردم...! به گمانم که این ها از سر محبوبیت و شهرت و آوازه ی بی وصف بنده است که هرچه فک و فامیل اعم از دور و نزدیک ریز و درشت و در هم داشتیم همه و همه در آنجا گرد آمده تا اینجانب را به بدرقند...اما زهی خیال باطل...قدری که گذشت در اندیشه ای که با خود کرده بوده و سوالاتی که از اهل مخان (ننه و خونواده) عمل آورده بودم دریافتیدم که نه خیر...ما عمرن اینقدر فک و فامیل نداشته و کل فک و فامیلمان اعم از زوایای ننه ای و آقایی به علاوه آنهایی که زاپاس قرار داده بودیم...روی هم هزار نفر هم نمیشدند در حالی که در آنجا بیشتر از پنجاه هزار نفر موجود زنده دیده میشد که بصورت خیلی فشرده و فوق ام پی تیری در کنار هم..بعضن روی هم...چپیده و سوار بودند...! حال با این وضعیت بنده گمان نمیکردم که این جمعیت مسافر باشند یا مسافر داشته باشند...در جاهلیت بسر میبردیم تا اینکه از یه پیرزن هفتاد هشتاد ساله سوال کردم که: ببخشید مادر...شما مسافرید..؟.میدونید اینجا چه خبره..؟ ایشون (خیلی لرزان و تند تند بخونید) : من بابــ ـاتو نمیشناسم..؟ = ای بابا...گیر میدی حاج خانوما...! + مکـ ــ ــه هم نرفتم...! = بالاخره میدونید اینجا چه خبره یا نه..؟ + یعنی نمی دونی چه خبره...؟..تو چطور موجودی هستی..؟ = جان...؟(!) + تیم فوتبال آلمان و بروبچزش دارن میان دیگه...بچه جون انگار تو باغ نیستی...!؟ = تیم ملی آلمان...مگه قرار نبود هفته ی دیگه بیان...!؟
(ادامه دارد..!)
پ.ن.۱.قابل توجه مخاطبان آیکیو..پ.ن.های پست قبلی کلیک شدنی بودند..! پ.ن.۲.محمود جیگر به شیطان بزرگ (بوش) نامه ای ۱۸ صفحه ای نوشت و آن ها هم جواب دادند. پ.ن.۳.یک کشفیات بزرگ...ببینید...! پ.ن.۴.شرمنده اخلاق ورزشکاریتون خانومای گرامی...حالا حالا ها...شما باید فوتبال از تو تلوزیون تماشا کنید..!
یا حق
|
|