تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و سفر به اون ور آب...2 

...به بالای منبر نرفته اینبار... جریان را از سر می گیرم...!
بعد از آنکه آن دو زاری بصورت جالب انگیزناکی بیافتاد بر آن همی شدم تا به دنیال کار های روادید و این ریخت مسائل رفته و برای پسون فردا حاضر شده غمی نداشته باشم ...بلافاصله و عجول انگون در حال تن کردن رخت و لباس بودم که والده ی مخلص (ننه ی خودم و میگم) در همان حال عملیات دو پین را صورت داده تند و تند و با زیرکی خاصی به طفل معصوم اش (که مخلص باشم) لقمه ی نان و پنیر همراه با چای شیرین تزریقات کرده و چپ و راس در حلق ما فرو میکرد....خدا خیرش بدهد...آخر مرام و ایناس این ننه ی ما...دمش گرم...میگفتیم که عجولانه پریدیم پایین و سوار بر خر مش قاسم...(دوچرخه قاسم آقا رو می گم...همسایمون بود...بیش از قرن ها بود با این وسیله اینور اونور میرفت...تا اینکه بالاخره امونت دادش به ما و خودش بیخیال این دنیا شد و ناکس همه رو غال گذاشت و جیم شد اونور...الفاتحه )....به راه افتادم و از شانس نداشته یه جوات 48 تی نارنجی درب و داغون سر پیچ بی هوا فرمون گرفت و ما رو کرد تو جوب و با توجه به وضعیت ناهموار موجود... کنترل از دست داده...جد و آبادش را حالی حسابی دادم...!...خوشبختانه جوب خشک بود و تنها خر مش قاسم بود که زخم شد و یکمی هم اوراق...!
پریدم سر چار راه که با خط ویجه الباقی مسیر رو طی کنم که مث همیشه با تراکم جمعیت داخل اتول و نا مطبوع بودن هوای داخل آن مواجه شده ناچارن...دور از چشم و چار راننده...در عقب اتول لِنگی روی سپر نهادیم و دستی به سقف آن...هیکل را با محیط میزونی جات کرده...چسبیدیم و اتول به راه افتاد.(البته اتول دیگری هم بود که مسافر نداشت و ریخت راننده هم اصلن مال حرکت کردن نبود..!)..
کمی که گذشت دیدیم که نه خیر...این راننده (اینجا منظور راننده اتول متحرک است..!).. از اون عشقی هاست و پایش با گاز قرار داد بسته و ...ایستگاه است که دو تا یکی میکند و گور بابای مسافر میگوید ...خیالات میکرد لایی کشیدنش ناز شست گفتن دارد ارواح عمه شان..مام لب جیرت بودیم و سست شدن عضلات دستانمان را لحظه به لحظه احساس کرده.. بیشتر و بیشتر خود را به خدا نزدیک تر میدیدم ...از حرکت سریع آسفالت پشت سرم دریافتیدم که اگر راننده تا چند دقیقه ی دیگر اتول را نیگر ندارد... مثل یه تیکه گوشت لخم بر زمین افتاده ...عینهو چرخه گوشت...چرخ خواهم شد و به طرز فجیعی به دیار باقی میشتابم....برای همین روحم عذاب شدیدی و متحمل شد و برآن شدم تا با جیغ و فریاد و حرکات دست و پا  سر و صدایی بکنم ...اما انگار نه انگار....خلاصه مختان املت نشود...اینجوریا شد که یه مش جیگر که در یه اوپل عقبمان رسیده مخلص رو در اون وضعیت رویتیده بودند و گمانم دل
 و جیگرشان برای طفل مردم سوخت و.. کمی فشار بر اون گاز بدمصب آوردند و اون راننده رو وادار به توقف کردند و آن بد راننده بر ترمز کوفت...از فرصت استفاده کرده پریدم پایین و گوله کرده از آن جا به روادید خونه که همون نزدیکیا بود ..رفتم...!
چون کار روادید تا بعد از ظهر به طول انجامید و در این مدت مخلص چند جای دیگر را سر زده مشکلات را رفعیده بودم...دور و ور ساعت هفت و هش هار و تار رسیدم خونه و بعد از آنکه چند لقمه ای گوشت کوبیده به بدن زدم و نفسی تازه کردم ..ننه ی گرامی را مشاهده کردم که گوشی خرپیله * را قارپی ول کرده (همون گذاشتن منظور است) و فل فور طرف من آمد و گفت : بجنب که اومدن....!

(ادامه دارد...)

 


* خرپیله : منظور همون خرپیره است که برای رساندن آخر حس و معنا خرپیله ادا میشود و در اصل تلفنی است گت و گنده که گوشی آن حداقل 5 کیلو را دارد و البته این جنس مخوف بسی زیر خاکی است و لامصب قد جد من هم عمر کرده و هنوز که هنوزه صدای بلند عر عرش گوشمان را سرویس جات مینماید....!

 

 

 

پ.ن.1.دست یابی خوشگل را به  هسته  و زور چپونی خودمون به جمع هسته داران را به همه ی ملت جیگول تبریک عرض میکنم...!
پ.ن.۲.پروردگارا جون مادرت ..ما تازه اول راهیم..کلی امید و آرزو داریم...یه جوری حال این شیطون گنده هرو بیگیر...این خانم برنج دودیه دیروز خیلی خطری پیاده شدا....اصلن یه مشت از این سرباز غیبی هات بفرس یه دفعه دهن مهنشون و صاف کنیم بره پیکارش..چطوره؟

 

 

یا حق

به قلـــــم مکـــافات |
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 0:48
| لینک ثابت | موضوع: |