تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و سفر به اون ور آب...! 

...سلام و درودی تر و تازه که هنو بوی نویی میده و تازه از لای کتاب در آوردم و حواله ی حضرات جیگر مانند میکنم و سالی خفن از نوع موفقیت آمیز و شادی انگون و آزادی دارش برای تک تکتان آرزو مندم و امیدوارم در این سال (۲۵۶۵ ایرانی) خداوند متعال و دار و دسته ی گرامی اش (همون عزرائیل و بر بروبچز و عرض میکنم..!) یه نمه ما رو بپان تا این جریانات ناجور و خط خطی و افکار خبیثانه ی خوشگلان مملکت و شاخ شدنشان برای گنده لات محل و چاقو و قمه کشی و این رقم مسائل ...قلمبه به خیر بگذره....و مشکلی بر خداتا بدبختی دیگه این ملت جیگولمون همی افزودیده نشود....!

زیادی بالای منبر حال داد و اصل جنس داشت فراموشم میشد...عرضم خدمتتون که مخلص باز هم همانطور که قبلن گفتم و شما میدانید و اگر هم نمیدانید به من چه و اینا...قرار بر این گذاشتم تا جریان سفرم را به دیار موقتی عمه خانم (همون اون ور آب) با شرح و توصیفاتی تاحدی جانبی بتوضیحونم...!

جریان از اینجا شروعیدن بخودش همی گرفتید که...

(ساعت حدودای ۹ صبح رو نشون میداد..!)

مخلص رو روال عادی روی هف هش تا کتاب و چند صد دسته ورق و ...در حالتی که کف اتاق ولو شده بودم و غرق خواب بوده خروپفی اصیل سر میدادم و در حال صفا کردن و لذت بردم از یه خواب ناز یه روز آفتابی بودم که بیکدفعه چشمانم تا حدی نیمه گونه وا شد و ...(که البته این حرکت از کنترل مخلص خارج بود و به حس ششم و هفتم و هشتم و شایدم بالاتر مربوط میزد..!) سایه ای روبروی خود دیدم و با کمی فشار که بر قسمتهای چشمانی و پلکانی و اون طرفا آوردم تصویر و آینه و توپ کردم و ننه ی گرامی رو با یه لگن آب (استفاده از صنعت اغراق...البته یکم بیشتر..!) روبروی خود رویت کردم و تا اومدم دهن لامصبی رو وا کنم و بگم که آره...در یک حرکت ناجوانمردانه لگن آب رو پاچیــــد روی مخلص و کله و مله و همرو لچ آب کرد...!

مخلص در حالی که خودم و میتکوندم و آب شر شر از روی سرم میریخت گفتم : آخه ننه مگه وجدان مجدان نداری تصدقت...این چه طرز بیدار کردن یه طفله معصومه آخه....نمیگی من می چـــام...حالا من جهندم...تموم کاغذام..نوشته هام...خیس خالی شد ننه...!

* والده :بلند شو تکون بده هیکل و...خجالت نمیکشی لنگ ظهره...من از ۹ تا حالا دارم صدات میکنم...خب وقتی بلند نمیشی ..مجبور میشم دیگه...!

- از ۹ تا حالا...مگه الان ساعت چنده؟

* (لبخندی همراه با مکث) ..خب...نه و ربع..!...تو به ساعتش چیکار داری...پاشو که خیلی کار داریم...!

- بابا ننه امروز جمعه اس...جون من...بیخیل شو...اگه نونه که گرفتم...این چه کاریه که صبح به این زودی اونم به خفتناکی من و از خواب ناز پروندی ...!؟

* ننه و زهر مار...نون چیه بی مغز...امروز هیجدهمه...!

- خب به سلامتی...به من بدبخت سیا بخت چه ؟

* وقتی میگم اینقدر تو آفتاب راه نرو واسه ی همین میگم دیگه...مخت آرتروز گرفته مادر...سفت شده...کار نمیکنه...امروز هیجدهمه...یعنی پسون فرداش پرواز داری...اونوقت تو گرفتی خواب ناز واسه من میبینی...!

- کو تا پسون فردا.....چـــــــــــی...؟!

 

(ادامه دارد...)

 

 

 

پ.ن.ملاحظه ی رماتیسم کمرم و کردم...و الا یه ده بیست پاراگراف دیگه مینوشتم تا دل و جیگر کیبورد و موس تون حال بیاد...!

 

 

یا حق

به قلـــــم مکـــافات |
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 1:46
| لینک ثابت | موضوع: |