تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






وراجی با پسوند ام پی تری...! 

...اینبار دیگه جریان بد رقم جدی میزنه...هر دو طرف بد جوری پیچ کردن و مهره شدن پاش...از اون طرف یه گردن کلفت که با چندتا آس برنده دنیا رو ترکوند و بر علیه ما شاخ کرد....از این طرفم مشتی سه نقطه با کلی آرزو برای از بین بردن این سرزمین و ملتش....حالا زیر دوگوله رو آتیش کن و برو تا آخر خط...!

        "ناصرالدین شاه از امیر کبیر اتابک اعظم همی آموخت که ایران و ثروت های آن ملک پدرش نیست و سلطنت هم نمی باشد و بموهبت الهی هم (!) نرسیده است که بتوان آسان از دستش داد."
                                            (سه سال در دربار ایران ..ص11)

حالا الانه ما امیر کبیر از کجا بیاریم این چیزا رو تو گوش اینام فرو کنه....!

-----------------------------------------
یه پاکت اکلیل سرنج و مخلفات...یه مشت سنگ..یه نوار چسب مشکی...(نه یکی کمه...دو تا...رنگشم فرقی نمیکنه...!)....یه کم جیگر...(البته احتیاط شرط عقله خب ولی جیگر داشتن تو این مرحله یه چیز دیگس..!)...وسط چار راه...جلوی دهن...هاااااا.....بعد..گومــــب...!
یه بادکنک پر گاز....یه کنده درخت آتیش...وسط چار راه...بادکنک روی هوا معلق....جمعیت در عرض و طول کمتر از 3 سوت پراکنده شد.....بادکنک روی آتیش....بعد..گومـــــب...!(اینجا احتمال دارد چند تا از شیشه های خونه های اطراف خراب شه تو سر مبارکتون و به ابد الهی بپیوندید و فوت شین ...برای همین منظور کلاه ایمنی یا حداقل پیدا کردن یه پناه گاه مطمئن برای مدتی رو عمل آورید تا خیالتان تا حدی راحت باشد...!
* البته این تیکه ها رو واسه برو بچی با ننه های روشن فکر پیاده شدم...و گرنه ما با این ننمون...(ببخشید مامانمون)...بتونیم یه چوب کبریت آتیش کنیم و از روش بپریم کلامون و میندازیم هوا...!

چارشنبه سوری به همتون خوش بگذره...!

زردی من از تو...سرخی تو از من...!

---------------------------------
زائیده شده و زائو


یه چند تا سال پیش..تو یه شب برفی..تو یه همچین حال و هوایی...مخلص که از هتل هف هش ستاره ی ننه مون..(همون مامانمون) تا حدی خسته شده بودم و از اینکه لای اون همه آب و مواد چسبونکی کل هیکلم نوچ شده بود ...عذاب روحی روانی میکشیدم و با توجه به اینکه در اون تاریکی باطری چراغ قوه ام هم ته کشیده بود و نفس کشیدنم به سختی امکان پذیر شده بود...کفریم کرد و دل و زدم به دریا و با حرکات دست و پام سعی کردم به در و دیوار بکوفم بلکه یکی جواب بده و ما رو خلاص کنه...که البته این حرکت ما باعث شد تا ننه مون (همون مامانمون) و ببرن بیمارستان و بعدشم ما رو بزاد و ول مون بدن اینجا که الان با یه کم تفاوت سایز در خدمتتون هستیم...!
یه چند تا سال بعدترش..تو یه شب برفی...تو یه همچین حال و هوایی...مکافات رو زائیدم...که الان این مکافات هم  سه سالش تموم شد و داره میره تو چار سال...!
در این بین از همه و همه برای تبریکاشون تشکر میکنم مخصوصن آبجی نیکا که خیلی زحمت کشیدن و با کادو شون کلی خجالت پیچمون کردن و خلاصه دست و پنجول همتون درد نکنه....!

مرسی کم الله جمیع جیگران.....!

 


پ.ن.1.تموم تلاشم این بود که توی این وضعیت غم بادناکه کنونی این مملکت... بتونم هر چند کم ..اما شادتون کنم و لبخندی هر چند کوچیک رو لباتون بندازم...حالا نمی دونم...تونستم تو این امر مهم موفق بشم یا نه؟؟؟
پ.ن.2.این آخرین پستم در سال 1384 نیست...!
پ.ن.3.شاد باشید
و ایروونی...!

 

یا حق

به قلـــــم مکـــافات |
شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 0:24
| لینک ثابت | موضوع: |