تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و طفلش 10 

 ...سلام و درود....

آقا امروز حال و وضعم چراغ میزنه و موتورم مث ساعت کار میکنه...صبح که چشامو وا کردم دیگه نه سرفه ای...نه دردی..نه تبی...خلاصه هر کوفتی بود دود شده بود و رفته بود هوا و ما رو ول کرد....این چند روز بد رقم خونه نشینم کرده بود لامصب...هرچی قرص و دواروبت (جمع غیر اخلاقی دوا و دارو و شربت)  اینا ریختیم ته حلقمون افاقه نمی کرد که...سرفه که استارت میزد...تا صد، صدو پنجاتا پشت هم ول نمی  داد‌.. از رو نمیرفت...اونم نه از اون سرفه جیگولا...از اون بی پدر مادراش که دل و روده رو با هم از جا میکنه و رخ آدم و عینه هو بلک بورد میکنه...!

خلاصه با توجه به بخور مداوم و مستمر شلغم که با هزار درد سر از این شلغم فروش.. با قیمت خدا تومن (الهی خیر نبینی..!) بلند کردم و همچنین استفاده شدید و بجای راهنمایی های آبجی ساناز..(خدا خیرت بده مادر...!) و نکاتی که بعد از مرگ سهراب به من گوشدزد کردند...اینجانب را به زندگی دوباره امیدوار کرد و ناچارن چشم فرو بسته ام را از این دنیا بازگشودم...(کسی اسفند نداره واس ما دود کنه..؟!)

بریم سراغ عمه خانم و جریاناتش :

عمه خانم و طفلش حاضر و آماده کنج خونمون نشسته بودند..البته مام در چند قدمی شون اون کنج خونه بنشسته بودیم و همگی با حالتی غم زده چشم دوخته بودیم به ساعت روی دیوار...لحظات غم با کنونی بود...سکوت خونه یه جورایی روی اعصاب همه گل کوچیک میزد...انگاری تو این دو هفته خیلی به عمه خانم عادت کرده بودیم...البته عمه خانم هم خیلی به ما عادت کرده بود...تابلو بود...اما طفلش میگفت: آخیش ..خلاص شدیم و میریم خونه...بک تو هوم و یه همچین چیزایی...(!)

همین جوری رفته بودیم تو لک که عرعر اف اف بلند شد....بله آژانس بود...چمدونا رو برداشتیم و ریختیم پایین...!

عمه خانم و چند فروند دیگر با آژانس عازم فرودگاه شدند و چندین شخصیت کله گنده فامیل هم که همان لحظه رسیدند، آنها را همراهی کردند...البته اینجانب به اصرار یکی از نخاله های همسایه با موتورش با تاخیر راه افتادیم...!

خدا بگم چیکارش کنه...اصلا این جونور بلد نبود موتور برونه...مث این دیوونه ها اینقدر تو این اتوبانا این ور اونور کرد که چندین بار نزدیک بود مخلص رو نقش زمین کنه و بفرسته هوا...بابام و آورده بود جلو چشام...حالا هرچی بگو یواش برو..مگه به خرجش میرفت..نه من اند دست فرمونم..من فلانم....آخرش بعد از میدون شهیاد انداختمون تو جوب...مام خیر سرمون تیریپ زده بودیم که مث دفعه اول اون ریختی نریم فرودگاه که این ریختی دهنمون به مراتب بدتر صاف شد...!

خلاصه من تا بلند شدم و فهمیدم کجام و جریان چیه...یه کف گرگی تو رخسار این نخاله پیاده کردم...داشت گیج گیجی میزد که گرفتمش و نشوندمش پشت موتور و جینگی رفتیم فرودگاه...!

حالا نکته جالب انگیز ناک اینجا بود که فک و فامیل محترم به همراه کل قوا و اونجا حاضر بودن و نکته جالب انگیز ترش اینکه همه منتظر مخلص بودن...مام که بوی جوب و جلبک و اینا که میدادیم هیچ...موهامونم بخاطر نشستن رو موتور مث این دگوریا پخچو پلا شده بود...(!)

هیچی...منم خودم و زدم به اون راها که آره... و همراه الباقی رفتیم تو...!

آقا جمعیت اومدن بودن این هوا...به هر ترتیبی بود ما با این وضعیت ناجور مراسم بدرقه رو با حالت غم انگیزناک و اشک ریزون انجامیدیم و برای خداحافظی آخر خودم رو به زور قد پایی و کف قیچی و ... به عمه خانم رسوندم ...بغض تو گلوم مثه گرناد (نارنجک) شده بود و داشت میترکید...خلاصه خداحافظی و اشک و ماچ و بوسه رو عمل آوردم و در آخرین لحظات عمه خانم یه کتاب مشکی جلد بهم داد و گفت : عمه این چند وقت خیلی زحمت کشیدی...این کتاب ، کتاب معمولی نیست...با دقت بخونش...!

 

 

 

 

پ.ن. حدس میزنید راز اون کتابه چی بود...؟

پ.ن.اخلاقی. آدمی صد سال هم به زور عمر میکند..اما غصه ی هزار سال را می خورد.

 

 

یا حق

 

به قلـــــم مکـــافات |
چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 0:8
| لینک ثابت | موضوع: |