نقـــــطه ســـر خط
|
|
عمه خانم و طفلش 9 مثل همیشه رو روال عادی...اول سلام...دوم کلام...سوم هم باشه به حالت استند بای تاببینیم چی میشه....!
والا منم میدونم شما کفرتون از این سریال بازیا دراومده و اگر مخلص رو جایی گیر بیارید با اسفالت یکی ام خواهید نمود اما باید به خدمت جمال جیگول یکایک شما عزیز دل برادرا بعرضونم که شرمنده....یه چند قسمت دیگه هنو مونده....! کجا بودم ..آها تو رستوران...///..آره ..ناهار که تمومید..دیدم طفل عمه زبون وا کرده و همین طور یه بند خارجکی به هم میبافه...منم خب اصلا گوش نمیدادم...چون اگه میخواستم گوش بدم هم کلی میرفتم تو فکر ..هم دیکشنری لازم میشدم ..آخرشم هیچی به هیچی...!....خلاصه بعد یه نیم ساعتی که اینا با هم زبون اصلی حرف میزدن..حوصلم سر رفت و باتوجه به اینکه حس گنگی داشت به اکثر نقاط روح و روان مخلص صدمه میزد...(منم حساس..!) ... گفتم : بابا عمه...قربونت بی زحمت دوبله ش کن مام یه چیزی بفهمیم آخه...! عمه خانم نگاهی اندوه ناک بارم کرد و با لبخندی الکی گفت : تموم شد...! مخلص که هنو دو زاری مان نیوفتاده بود...گفتم چی تموم شد؟ عمه خانم : فردا شب پرواز داریم...! آقا انگار دو زاریه اینجا افتاد....یک حالی شدم...کلی آمپرم بالا زد و نگاهی که به عمه انداختم دل و جیگرم..(که دیگه نمونده بود اصلا از بس اینور اونور جیزغاله شده بود...!) هم کلی جیزغاله تر کرد...!...بعد دیدم اینا همینجوری دارن منو نیگا میکنن...گفتم حتما کم ناراحت شدم و اینا...یه چندتا بغض هم گذاشتم بغلش....! (حالا درسته بابت سوغاتی و این چرت و پرتا یه ریزه از دست عمه خانم ناراحت بودم..اما خدایی اینجا بد جور ضد حال زدم...!) آره..به اتفاق عمه خانم و طفلش به خونه برگشتیم و فردای آن روز عمه خانم به چند تن از رفقای قدیمی خودش سر زد و تموم کاراش و راس و ریس کرد و برای پرواز اون شب آماده بود....!
پ.ن.سال ۲۰۰۶ میلادی رو به تموم بروبچ مسیحی میتبریکونم.......! پ.پ.ن.پس از تمام شدن بازى شطرنج... شاه هم مانند پياده داخل كيسه مىرود....!
یا حق
|
|