نقـــــطه ســـر خط
|
|
عمه خانم و طفلش 8 سلام و درود و کلی از این رقم چیز میزا....دوباره رسیدیم ته پاییز و سر زمستون....اما این وسط یه چیزی چشمک میزنه...نه شب یلدا رو نمیگم...اون هندونه قرمز رو میگم.... الان هندونه است که ملت به شرط چاقو میبرن تا شب در جمع فک و فامیل محترم به سلامتی همه حواله ی رگ مبارکشون کنن.. کلی آجیل و تخمه و از این رقم خرت و پرتا بزنن تنگش و کلی شنگول شن...!....منم از صبح تا حالا جو گرفتم سه تا هندونه رو با اجازه شما تزریق کردم...هرکی جای من بود تا حالا دیگه ترکیده بود...من چه طو نترکیدم ...مسئله این است ....!
نکته : بیزحمت هنگام مصرف هندوانه و ... یک عدد کیسه (نایلون...پاکت..!)..نبات زعفرانی بغلتان جاسازی کنید که خدایی ناکرده "سردی" ناشی از آن لامصبی ...دل و روده ی مبارک را پیاده و سرویس نکند...! ----------- الباقی ماجرا...! اونجا بودیم که مخلص عمه خانم رو به تالار اندیشه راهنمایی کردم و ایشان را به حال خودش ول کردم.......یه ربع..نیم ساعت...سه ربع...داشت یه ساعت میشد... هیچ خبری نشد که نشد.... من دیگه تقریبا نگران شده بودم...رفتم به طرف درب تالار که متوجه شدم داره میاد بیرون...عمه رو میگی صورتش غرق عرق شده بود...همینجوری چیک چیک از روی صورتش میریخت زمین...پای چشاش یکم تو رفته بود و از بس تقلا کرده بود ..نفس نفس میزد....(طفلی کلی لاغر شده بود..!)...معلوم بود فشار اخلاقی.. روحی و روانی شدیدی رو تحمل کرده.... پرسیدم :اِ اِ اِ.....عمه چرا این ریختی شدی..؟...چی شده؟ عمه خانم(بصورت نفس زنون)..: خیـــلی سخت گذشــت....هر کاری کردم فایده نداشت...انگاری این لوله فاضلابتون خراب شده....وای وای وای...دیگه چشام داشت سیاهی مرفت.....! مخلص که از خنده شدید رو به موت شده بودم و روده موده ترکونده بودم آروم گفتم : آخ آخ آخ...دیدی یادم رفت به شما بگم...! عمه خانم : چی چی رو یادم رفت ...مسئله مرگ و زندگی در کاره....اصلا میدونی من چه عذابی کشیدم اون تو؟ مخلص : ای بابا عمه خانم..سخت میگیریا...بابا نوکرتم بینی تو میگرفتی یه شیرجه میزدی و راه و باز میکردی....!..( نه بابا..اینو تو دلم بهش گفتم...!) خلاصه یه چایی دادم خورد و یکم حالش جا اومد و قرار شد بریم تو تهرون بگردیم...! عمه خانم اصرار داشت با اتوبوس این ور اونور بریم...خیالش اینجام اروپاس... اولین ایستگاه که ریختیم بالا...زیاد شلوغ نبود و هنوز امکان تنفس به راحتی وجود داشت...اما جاتون خالی ایستگاه دوم تلافی شو درآوردند بد مردمان ...ملت مث مور و ملخ ریختن بالا....بنده که از همون اول کنار یک میله ایستاده بودم چون جایی برای نشستن نبود...حالا حساب کن که یه گله ی بیست سی نفری دیگه هم با زور چپونی هزار رقم ترفند روی ما سوار شدن..بدبختی یکی از این قطوراشم افتاده بود پهلو من با قطری به اندازه میدون ونک...طوری که بنده به همون میله هه فشرده شدم که جای اون میله هه تا هفته ها روی شکم بنده ...داغم را تازه میکرد....(الهی جیز جیگر بگیری چاغالو...! الهی گوشتات آب شه..که اینجوری بچه مردم و له کردی..!) اینجا بود که تازه عمه خانم دو زاریش افتاد که نه بابا.....خلاصه عمه خانم و کلی اینور اونور بردیم و کلی خرید مرید کرد....تا بالاخره شکم طفل عمه خانم .....(ایشون یه طفل ۶ ساله.. از این مو بورا هه...آره...خلاصه اصولا از این تریپ خارجیا ... نوه ی عمه خانمه...!)..... و البته مخلص به قار و قور شدیدی افتاد و ما هم برای رفع بلا رفتیم یکی از این ساندویچی ها تا یکی دو لقمه بزنیم و صدای آن بدشکم را بخوابانیم.... طفل عمه خانم : من پیزا میخوام...!(اینجا طفل عمه خانم به زبان اصلی سخن گفتن اما بنده دوبله شدش رو تقدیم میکنم...سانسور نشده...!) مخلص : پیتزا مخصوص دیگه..! عمه خانم: نه این پیتزای ایتالیایی میخواد..! مخلص: اااااا...عجب...پیتزای ایتالیایی دیگه چه رقمشه..؟...حالا قربونت یه چیزی بگو بیاره که بشه خورد حداقل..! خلاصه یارو رفت و دو تا از این پیتزای اوریجینال ایتالیایی آورد و کوفت رو میز..! مخلص : آقا وایسا...این چیه نوکرتم؟...چرا خسیس بازی درآوردی...یه سوسیسی انداختی اینجا...یه سوسیس دیگه ده متر اونور تر افتاده......تازه ما که املت نخواستیم..(یارو دو تا تخم مرغ و یه چندتا گوجه زده بود تنگ هم و ریخته بود روی یه نون با یه چندتا سوسیس و فلفل بحالت انگشت شمار..!).....پیتزا بیار نوکرتم....! یارو : قربون خودت اینو سفارش دادی...! مخلص : مگه خر کلمو ماچ کرده که بکوبم این همه راه بیام اینجا املت سفارش بدم....! عمه خانم: ای بابا عمه این پیتزاش این ریختیه..!
پ.ن.۱.توصیه میکنم بجای این چرت و پرتا (پیتزا میتزا از همه نوع رو میگم..!).. برین دیزی بزنین...! پ.ن.۲.حضرت آشغال گمان کردند مخلص طفل عمه را جایی جا انداختم یا ایشان گم و گور شدند بلکه این طفل بزرگوار این چند روز اول بنا به چه دلایلی نمیدونم....هنوز روی مبارکش گشاده نشده بود و خجالت انگون میزد...و هیچ گونه رفتاری تا آن روز بنده از ایشان ندیدم که توصیفش را خدمتتان حواله کنم...! پ.ن.۳. سخنی از اهل مخان جناب آرنولد گلاسکو : هر اندازه که انسان کمتر از حقایق آگاهی داشته باشد...بیشتر پذیرای خرافات خواهد بود....! یا حق
|
|