تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و طفلش 7 

...مثل همیشه سلام...
             انگاری خیلی دیر کردم...ملت شریف هم حسابی شاکی شدن و جوش آوردن...آخه چند روزی بود تریپ بد رقم این حس و حال ما سه کار می کرد..این هوای پاستوریزه و خوشگل هم که امون همرو پیچونده...نفس کشیدن هم داره مشکل میشه....مثل این ماهی دودی ها همه جام بوی دود میده....والا...داری تو خیابون قدم میزنی یه اتوبوس ماله عهد قرقره شاه رد میشه و دنیا رو جلو چشات تیره و تار میکنه....بری اعتراض کنی چرا اینا رو جمع نمیکنین؟...میزنن تارو مارت میکنن و زندگی تو تیره و تار میکنن....اما واسه سیگاریا بد نشدا...دود مجانی....الان دارن بد جور حال میکنن...(به قول یه ظریفی خر کیف شدند..!)...دقت کردین تو این چند روز بیشتر سیگاری ها میومدن دم پنجره و از هوا لذت میبردن....پنجره رو باز میکنن....تا ته....دود خفن....نفس عمیق....!
چونم داره گرم میشه..تا کلافه نشدید و آمپراتون هنو پایینه بریم سر اصل جنس....!
(ساعت تقریبا سر شب بود)....عمه خانم چمدوناشو آورد و وسط جمعیت کوفت زمین و نشست پشتش...دره اولی رو وا کردو کله مبارک را تا اواسط هیکل ظریفش کرد اون تو...از اون زاویه که مخلص نظاره گر بودم هیچی معلوم نبود..اما فهمیدم دنبال چیزی میگرده که یهو کاغذی بسی طویل و درازناک از اون تو کشید بیرون و شروع کرد به جمع و جور کردن محتویات اون تو و بعد از لحظاتی اسمهایی رو صدا زد...!
این واسه آبجی کوچیکه....اون واسه دآش بزرگه...این واسه خاله فلانی...اون واسه ...خلاصه هر چی توش بود و خیرات کرد و منم اسمی از خودم نشنفتم...به خودم دلداری دادم که اوووووه هنو دوتا دیگه مونده...هیچی عمه خانم رفت سراغ دومین محموله....یکی به اون یکی به این ...نه خیر اینم داشت تموم میشد و کنارش روحیه منم جر وا جر تر....اوضاع آخر بیریختی بود...(دیگه روحیه ترکیده بود و داشت می رسید به جسمیه..!)...منم که میشناسید با این وضعیت لطیف روحی ، اخلاقی ، معنویم گفتم اگه یکم دیگه اینجا بمونم غم باد میگیرم و تلف میشم..(زبونم لال..!)..این شد که جیم شدم خونه...!
صبح روز بعد (دورو وره 7 اینا)...با صدای خفتناک اف اف از خواب پریدم...(آخه شما نمی دونید که..این اف اف ما بجای اینکه زنگ بزنه...عَر میزنه..!)....طرف انگشتش رو با زنگ پیچ و مهره کرده بود....مگه ول میکرد....وای...!
اف اف و برداشتم گفتم کیه؟
(عمه خانم بود)..: منم عمه پاشو...چقدر میخوابی..لنگ ظهره..!
مخلص: ااا سلام عمه...شما اینجا چیکار میکنی؟...چه ریختی تونستی جیم شی؟ ..تازه الان هفت صبح ...هفت...!
عمه خانم: حالا هرچی درو وا کن ترکیدم؟
بفرما...
تا اف اف و گذاشتم..عمه خانم رسیده بود پشت در...(نمی دونم چه ریختی خودشو رسونده بود بالا...!)...همین که درو وا کردم دوید اومد تو و نه سلامی نه علیکی گفت: عمه بگو ببینم دستشویی تون کجاس؟

من و میگی اون قد خندم گرفته بود که یادم رفت بگم  این لوله ی فاضلاب ما حالش گرفته و مشکلات فنی داره...!...عمه رو با وضعیت نامسائدی به تالار اندیشه راهنمایی و ایشان را به حال خودش رها کردم....!

 

یا حق


 

به قلـــــم مکـــافات |
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 ساعت 1:49
| لینک ثابت | موضوع: |