نقـــــطه ســـر خط
|
|
عمه خانم و طفلش 6 سام علیکمی فله ای خدمت جثه مبارک شما بچه مثبتای این دوره زمونه...!.....به جون شما نباشه به جون خودم این چند روزه به علت گرفتاری شدید به هیشکی نتونستم سر بزنم که حال و احوالی جویا شم...به هر حال الان شرمنده همتونم این هوا.....!
کجا بودم...آهان...مخلص با خیال تخت عمه خانم رو پیچونده بودم و نظاره گر جمعیت بودم که لحظه به لحظه ریزتر میشدند و در فکر و رویاها و نقشه هایی فرو رفته بودم همچین اساسی که یهو یارو راننده همچین زد رو ترمز که همش از همون اساسش جر خورد و بنده خود را در وضعیت ناجوری در بغل راننده یافتم...طوری که سر بنده با محتویاتش زیر پای راننده و کنار پدالهای گاز و ترمز رفته بود و ته بنده هم مابین دو صندلی ولو شده بود. نزدیک بود که حساس ترین و لطیف ترین و ظریف ترین تیکه ی هیکل مخلص به عبارت دیگه "شکم" مبارکم (که الهی مادر بمیره برات...!)...تلفات روحی اخلاقی عمل بیاره چرا که روی دنده ی پیکان ۵۹ یارو جوات کلاسیکه احمد ژیگول(راننده آژانسمونه ..آشناس...جون شما از اون جواتاس...بعدا سر فرصت یه توصیفاتی ازش پیاده میشم صفا کنید..!) که سرشم از این عروسک چوبیا گذاشته بود افتاده بود...!...از دید اون ور تر...عمه خانم بود که ماشالله هزار ماشالله با توجه به این همه چربی و گوشت اضافه و هیکلی به پهنای دو لاین اتوبان همت...کوچکترین جنبشی نخورده بود...!!!!!!!! خلاصه بعد از اینکه خودمو جمع و جور کردم ..یه نگاهی به بیرون انداختم ببینم چی شده که عمه بزرگه (ایشون یه درجه از عمه خانم بزرگترن ) رو دیدم که با چهار تا پسراش مث باند مافیا محاصرمون کردن و با چند حرکت تاکتیکی عمه خانم و بلند کردن و الفرار...من که میدونستم کجا میرن نامردی نکردم و به الباقی زنگ زدم و خودم و رسوندم اونجا...(عمه بزرگه از اون خر پولاس و خونش از اون بی درو پیکرا که یسال طول میکشه فقط از این ورش بری اون ورش...!). زیاد انحرافی نپرونم...بعد از پذیرایی و بزن و بکوب و حرکات موزون قسمتهای ممنوعه (البته دور از چشم برادران )...یه خورده منتظر نشستیم تا عمه بزرگه نطقی بسی طویل در باب عمع خانم پیاده شد و بعد که همه گرم گفتگو بودن من آماده شدم نقشمو پیاده کنم....واسه همین یکی از طفل ها رو با یه زوری با یه پفک خر کردم و مامورش کردم که وسط جمعیت بلند بگه : "پس سوغاتیا کو؟؟؟" ...اونم نامردی نکرد و هرچی زور و فشار داشت کرد تو حنجره ش و چهار پنج بار اون جمله رو فریاد کرد...!(اینجاس که آدم اهمیت پفک رو درک میکنه...!).....عمه خانم تا اینو شنید چشم دلچسبناکی گفت و رفت که چمدوناشو بیاره...!
پ.ن.۱.برو بچ گاه دانش تهرون بابت واقعه اخیر..(بلای کلفت آسمونی) واقعا تسلیت عرض میکنم...غم آخرتون باشه...! یا حق
|
|