تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






عمه خانم و طفلش 5 

..ملت ضایع شده.. هرچی نشستن دیدن فایده نداره...تا دیدن روشون بصورت خفنی کم شده..دسته دسته با صورتهای عنق و ناراحت انگون و موچوله تو هم..یه ابرو بالا یکی پایین..چشای بیرون ریخته و خونی..(که مثلا ما خیلی بهمون بر خورده..!)..تکانی به نعش مبارکشان وارد آوردند و رفتند...(حال بماند که مخلص در اون شرایط دوباره چند ساعتی را به رد و بدل لنگ و پاچه و ماچ و بوسه و مراسم خداحافظی سپراندم...!)

خلاصه بعد از اینکه همه رو ریختم بیرون....وسط خونه ولو شدم...(این تیکه چنان صدای ترق توروقی از منتها الیه کمر مخلص بلند شد که مث خوردن کردن صندوق چوبی صدا داد...منو میگی خوشکم زد و یه نیم ساعتی جرات تکون خوردن نداشتم..!)......مث جنازه فقط نفس نفس میزدم..!(البته این تیکه تشبیهاتی.. تجربیه...باید بکشی تا بفهمی...اشتباهی فک نکن...تو دهات مام جنازه نفس نمیکشه...خیالت تخت..!)...یکم که استخونام از هم وا شد و نرمی گرفت و توان جنباندن گرفتم..رفتم سراغ عمه خانم و بلندش کردم و تا خود صبح هزاران جواب برای هزاران سوال هشل هفت خودم جستم....خلاصه مخ شو چندین بار بالا و پایین کردم...(به قول بچه ها گفتنی سالاد کردم..!)...حالا ما رو میگی اون بین با هر ترفند و روشی خواستیم صحبت و به سوغاتی ها ربط بدیم ...باز این عمه خانم بحث و عوض کرد و اون شب حسابی تو خماری گذاشتمون....!

صبح زود از صدای غار غار یه بند زنگ به یه زوری بلند شدم و با چشای بسته رفتم طرف تلفن...گوشی رو برداشتم...دیدم هنو صداهه میاد...اینبار رفتم طرف اف اف...(اون موقع خودم از اینکه چطور آیکیوم کار کرد با شگفتی وا موندم..و به خودم امید وار شدم..!)...همچین که اف اف و برداشتم و میخواستم جای شما خالی با یه هف هش تا فحش با پدر مادر دار طرف و به فیض برسونم...یهو یکی گفت..:..عمو جان درو وا کن...!...اینجا نه تنها که خواب از سرو کلم دود شد رفت هوا...بلکه همزمان برق سه فاز هم مخمو گرفت....تند و تیز رفتم پایین که کسی نیاد بالا....(آخه شما فک و فامیل ما رو که نمشناسید ..اینا از قبیله سرخ پوستا بدترند..فقط پر رو سراشون نی...!)...دیدم جمعیت سریش و بیکار مث مور و ملخ ریختن اینجا...منم سریع جلوی در واستادم که نتونن بیان تو...اما از فشار زیاد جمعیت لرزشی رو توی کل دم و دستگاهای هیکلم حس کردم و از وحشت مث لبو شدم...رفتم تو درو بستم...اونقدر لنگ و پاچشونو زدن تو در..( دیگه آبرویی تو درو همسایه برامون نمونده بود...!)..خیلی ضایع بازی بود...منم نمیدونستم چه خاکی تو سرم کنم...که ناچارا مجبور شدم درو وا کنم...من و میگی فقط فرصت کردم هیکلم و بکشم کنار...نه سلام و نه علیکی...جمعیت بود که هر هر میرفتن بالا...پایین پله ها بودم که صدای جیغ وحشتناکی رو شنیدم...خودمو با پس و پیش زدن و سواری گرفتن رسوندم بالا....دیدم عمه خانم...دو دستی میکوفه تو سره خودشو جیغه که میکشه....عمه با اینکه فارسیش زیاد خوب نیست اما خدایی فحش هایی میداد که من به عمرم نشنیده بودم...!..(این صحنه یکی از جذاب ترین صحنه های زندگانی مخلص بود..چون سرخ شدن و ضایع شدن یکایک فک و فامیلان اعم از خرد و ریز و کوچک تا اون درشتاش را دیدم و حس کردم...حسابی به فیضشون رسوند...!)

عمه خانم که دیگه تحمل این وضعیت رو نداشت...شال و کلا کرد بره هتل...منم جلوشو نگرفتم که بتونم در فرصت مناسبی نقشمو پیاده کنم....خلاصه تاکسی گرفتم که عمه رو ببرم هتل.....همین که چند قدمی از جمعیت دور شدیم...عمه رو به طرز توطئه انگونی پیچوندمش تا کمی تو تهرون بگردونمش..بلکه حالش یکم جا بیاد...!

 پ.ن.با توجه به اینکه مخلص آلزایمر مزمن دارم...از برو بچی که لینکشونو نگذاشتم..دوباره میخواهشم که لطف کنن و یه بار دیگه اینجا پیاده شن...!...مرسی کم الله

تا بعد

یا حق

 

به قلـــــم مکـــافات |
شنبه بیست و هشتم آبان 1384 ساعت 22:55
| لینک ثابت | موضوع: |