نقـــــطه ســـر خط
|
|
عمه خانم و طفلش 4
کجا بودم...آها....من فلنگ و بستم خونه.....چون میدونستم الانه میریزن اونجا و خراب میشن چه خرابی ..اوه اوه اوه.....اونم نه یکی نه دوتا....یه خروار آدم....(از همه نوع..پت و پهن و گنده و عریض و طویل و ...!)...یکم ریخت و قیافمو و بالا و پایین کردم و داشتم کتابامو..(حدود شونصد نوع از هر موضوع با هزاران جزوه و هزاران ورق کاغذ که مث روده ی گوسفند روی زمین به هم پیچ خورده بودند..!) از روی زمین جمع میکردم که زنگ و صفا دادن...!...(اینجا تقریبا میشه گفت ۹۹٪ کنترل ام پرید..!)...دست و پاچه بود که شده بودم.....کمد و وا کردم و ده بریز...اونقدر اشکالات فنی فوق(مخ) ما بالا کشید که هر هر آدرنالین عمل میاورد و سرعت رو بیشتر و بیشتر میکرد تا در عرض ۱ دقه همه جا رو راس و ریس کردم و اف اف و برداشتم...! کیه؟.......(از هم همه ی جمعیت انباشته شده...خفت ورم داشت..!)...بعد یکی با صدایی گرفته گفت وا کن...(تشخیص شخص مربوطه مبهم موند..!) در و وا کردم و از بالا رویتشون کردم .....حدود ۲ ساعت (دروغ نگم ۴۵ دقیقه) دم در واستاده بودم و سلام و دست و پا بود که رد و بدل میکردم......دیگه از کول افتاده بودم....(البته کف هم کرده بودم..که ما این همه فک و فامیل داریم...!)...خلاصه به هر فشار و زور بازویی بود چپوندیمشون تو....! اینجا به بعد نقش مخلص تا حدی بالا رفت.... شخص اینجانب از اونجایی که تنها ایول خانه بودم..(البته یه اندک دیگری هم موجودیت دارد..که با توسل به پاچه خاری به طرز نامعلومی از بین جمعیت محو شد و تا لحظات آخر رویت نشد...(که بعدا مخلص به حالتی مچ گیری اونم بد رقم ...دریافتم ایشان اون همه مدت سره کوچه فوتبال میزده..البته دروغ نگم تا حدی به فیض رسوندمش...!)..ناچاراْ به اعمال پذیرایی واداشته شدم و چایی بود که میاوردم....حدود ۹ بار مخلص سینی را چای کرده و خالی کرده تا تنها یه بار ملت ارجمند را آبیاری کنم...! حال حساب و کتاب اینکه مخلص فلک زده ی کت و کول سرویس....چندین بار با پخش چای..میوه و شیرینی جات و ... عذاب و فشارهای گوناگون السایز روحی روانی..اخلاقی را تحملانیده و انجامیدم ....باشه برا بعد...!...خدایی دیگه کمری شده بودم.....با وجود اینکه چندین لوطی صفت هم کمک میکردند...باز کفایت نمیکرد..! تا خلاصه عمه خانم هم که بعد از ده دقیقه ی اول که به جمعیت صفا داد.....بهونه ای جست و جیمی عمل آورد و تا خود صبح به طرز سنگینی خفت...!..جمعیت مشتاق هم چون خود را مچل یافتند و کمی هم بهشان برخورده بود.....تصمیم گرفتند که ایشان رو بعدا رویت کنند....و رفتند...! نکته جالب انگیزناک : از فشار کثرت جمعیت مجبور به انباشته کردنشان بصورت غنچه و گاها MP3(یعنی روی هم تا سقف ظرفیت لایه ی زیرین...!) شدیم و ریختیمشون رو هم..!....موقع رفتن آمار تلفات بالا رفت و تازه معلوم شد که چه شماری از اندکان و طفلان زیر فشار ...تخت زمین و تعدادی هم زخم شدند (حیونی ها پ.ن.1.زندگی بهتر...فک و فامیل کمتر....!
تا بعد..... یا حق بدون شرح...! باران می بارد امشب
دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره می سپارد امشب
سلام....اینجا هنو بو رنگ میده....نی رنگ روغنه...کمی طول میکشه تا بوش بپره...!.....حرف پراکنی نمیکنم......باشه تا پست بعدی که عمه خانم رو پیاده میکنم...!
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من با شوق بی حد باغچه هامون و صفا دادم امشب تا میشد گل تو گلدونا جا دادم بعد از جدایی ها...آن بی وفایی ها فردا تو می آیی...فردا تو می آیی
قربون همگی یا حق
|
|