تبليغاتX
نقـــــطه ســـر خط






پیام بازرگانی...! 

...سلام...صبر کن ...صبرکن..فحش ندينا...!...ميدونم الآن از فشار ميلياردها سوال..(.که کجا بودم..؟...مرده بودم؟ و...) مخ مبارک در عذاب شديديه و الانه که بترکه....ولی تو رو جون من يه دقه نگه دار تا همه چی رو بتوضيحونم همچين ايول...!
به جون شما من خودم هم از اين واقعه ی بد رقم..... در ناراحتی روحی و تا حدی اخلاقی بصورتی سنگين و خفن گفتنی بسر ميبردم...اينو...خيال کردی راس راس بعد اوووووووه اين همه ماه و روز و ساعت و... مث اين کپکا راحت و آسوده خاطر لم دادم اين ور و حالا بگو کی نگو..!...نه داداش...نه جونم..!..نه..!!!!!...واسا الان ميگم چی چی شده بيده؟
بعد از کلی مشغله درسی و امتحان و فلان و ....يادم افتاد ممکنه ادامه جريان عمه خانم از حافظه ی مخلص پر پر...اين شد که يه شب پاشدم هرچی بود و نبود و رو کاغذ پياده کردم....از شانس خوشکل ما (که از کره گی نداشتيم...!)..در يه بعدازظهر پاييزی که آدم از غم باد می خواد بترکه پاشدم  و يه فروند ليوان دسته دار..( از اون مشتی هاش)..بلند کردم و تا خرخرش پر چايی کردم و به خيال اينکه خستگی رو از تو تنم شوت کنم بيرون ..چايی رو گذاشتم روی ميز و خودمم نشستم روی صندلی..(اين محوطه در منتها اليه سلول بنده زير پنجره قرار دارد..!)...چند شخصيتی رو از پنجره ديد زدم تا بلکه اين چايی يکم سرد بشه...(آخه دفعه ی پيش حول زدم زود خوردم ...نی داغ بود ...تموم زبونم جيزغاله شد...مخصوصا قسمت نوکش....جون شما تا همين امروز همه چيز و با عذاب روحی ميلمبوندم...!)

خلاصه بعد اينکه تامل مون رو هم کرديم و چايی هم کمی خنکيده بود ...شروع به نوشيدنش کردم....روی ميز پروژه ی مهمی رو ديدم که نيمه تموم مونده بودو روی اعصابم لی له بازی ميکرد.....ناگهان يکی از سران خانه در را با حالتی توطئه آميز و قدرتی باز کرد و بند دل ما رو هم جر وا جر نمود.....در اين بين ليوان که نه لگن چای از دستم رها شد....چرخی در هوا زد و محکم روی ميز فرود آمد....!

از ته شکمم جيغی بلند شد که اول تعجب خودم رو برانگيخت...!!!!!....(آخه مخ مبارک مخلص در حرکتی غريزی زود تر به ماجرا پی برده بود...!)...بله چايی که برای رفع خستگيم بود ...خسته ترم کرد....!...فاتحه ی تموم کاغذ ها خونده شد....!..حال اون همه پروژه و تحقيقات شبانه روزی و هزاران زهر مار دگر بماند...در اين بين فاتحه ی داستان عمه خانم هم خوانده شد....!

به جان شما در آن لحظات فشار خنده ای کردم و بعدش چند ساعتی  به حالت زار زار هم راه با آه و ناله و کمی بد و بيراه به در و ديوار... اشک بود که پراکنده ميکردم....!

خلاصه اين شد که بروزيدن قسمت بعدی عمه خانم کمی طويل شد ....!

 

پ.ن.همين جا بيشينيد که قسمت بعدی تدارک ديده و بزودی ول داده ميشه اينجا..!

 

يا حق...!

 

به قلـــــم مکـــافات |
جمعه سیزدهم آبان 1384 ساعت 1:58
| لینک ثابت | موضوع: |